تبلیغات
 رآی  ما میر حسین
این -» چند -» نفر - حرف حق...
یکشنبه 15 مهر 1386

گفتم : خدای من ،

دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را

که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا

برشانه های صبورت بگذارم

 آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی

که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ،

 من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

گفت : عزیزتر ازهرچه هست ،

 اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،

اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم

 تا باز هم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ،

 چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدایت کردم ،

آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ،

تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود

که عزیز ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .

گفتم : پس چرا آن همه درد دردلم انباشتی

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،

پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،

 بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ،

 می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی ،

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی

گفت : اول بار که گفتی خدا ،

 آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ،

 تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر

 من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی

 و گرنه همان بار اول شفایت می دادم

گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت ...

 Comments